Best Weblg 4 YoU free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش،سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين!! ! جواب تلخ سر بالا چرا
اي شب هجران!! ! كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
خامشي شرط وفاداري بود،غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من امدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم
امشب از آسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در زمستان در شب كاغذها
شعر ديوانه ي تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيگرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان اتش ها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هراسيد ن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر خواب آور گل ياس است
آه بگزار زين دريچه ي باز
خفته بر بال روياها
همره روزها سفر گيرم
بگريزم ز مرز د نياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم ...تو ...
زندگي كه هزار باره بود
بار ديگر تو ... بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريايي است
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفان
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان د گر نيند يشم
كه همين دوست داشتن زيباست

آهاي خالق!
آهاي پروردگار ...
آهاي خداي بنده هاي گرفتار،
تو جاي من بودي،
دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟
بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند،
يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي،
بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها نشسته،...
توآن بالايي ...
مي گويند لاي ابرها،
مي گويند عرش،
من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ...
آهاي خداي همه خدانمايان؛
كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛
آهاي آرزوي چشمهايم،
آهاي اميد دستهايم ...
خدايا،
دوستت دارم ...
دلم از اينهمه گرفتاري , اينهمه خونخواري و تبهكاري , گرفته بود. رفتم سراغ دوستم ...
گفتم: بيا بحاطر يك لحظه فراموشي , پيمانه اي چند بزنيم .
بزير درخت رزي كه تنها درخت خانه ي ما بود پناه برديم .
هنوز اولين پيمانه ي شراب را سر نكشيده بودم كه يك قگره اب ,
از شكستگي يك شاخه ي سر شكسته, بدامنم فرو غلتيد ...
با تعجب از دوستم پرسيدم :
اين قطره چه بود ؟؟ ؟
از كجا باريد ؟؟ ؟
در اسمانها كه از ابر خبري نيست. دوستم پاسخي داد, كه روحم را تكان داد " گفت:
درخت رز است كه گريه مي كند !! ! مي خواهد بما بفهماند ! !!
كه بي انصافها لااقل خون مرا جلوي چشم من نخوريد !...
هنگام پايئز ...
زير يك درخت ... مردم
برگهايش مرا پوشاند ...
وهزاران قلب يك درخت ...
گورستان ... قلب من شد
اي کاش به جاي اينکه وقتي دلم گرفت بيام پاي کامپيوتر و موسيقي گوش کنم تا آروم بشم ميرفتم پاي جانمازم مي نشستم
کاش صداي خدا رو ميشنيدم ... کاش ميشد بشنوم که بهم ميگه چه جوري با خودم کنار بيام
خدايا چرا کسي کمکم نمي کنه تا آروم بشم ؟
خدايا چرا هيشکي جوابي واسه سوالاي من نداره ؟
خدايا اي کاش مطمئن بودم حداقل تو رو واسه خودم دارم ........
ولي هر چي فکر ميکنم انقدر گناه کارم که خودم خودمو قبول ندارم چه برسه ...........
اي کاش جايي واسه پناه بردن داشتم کاش جايي بود تا اين دل پرم رو خالي کنم و عقده ام رو وا کنم چه خوب مي شد اگه جايي بود تا هيشکي جز خدا صداي هق هق و ناله هاي منو نشنوه .
اي کاش تو اين دنياي خاکي يکي بود که حرفها و احساس منو درک کنه ............
هميشه مثه الان وقتي اشکم دراومده بغضم رو فرو دادم تا کسي رو ناراحت نکنم ؛ تا کسي ازم نپرسه چيه ... چرا گريه کردي و من بي جواب بمونم .
ولي ديگه خسته شدم دلم مي خواد يه گوش شنوا باشه تا حرفام رو بشنوه . هميشه من سنگ صبور بودم هميشه دلم نيومده با درد ودلهام کسي رو ناراحت کنم ؛ هميشه حرفام فقط تا نوک زبونم اومده و بس .........
